پیامبری اشو زرتشت

جان ناس آورده است که چون زرتشت به سی سالگی رسید او را مکاشفاتی رخ داد . گویند : اولین بار که برای او مکاشفه روی داد در کنار رود دیتا بود و در آنجا ناگهان خیال شبحی که بلندی قامت او نه برابر انسان متعارف بود ، در برابرش نمودار شدکه او را فرشته وهومنه یعنی پندار نیک نام داده اند .پس فرشته با او سخن گفت و به او فرمان داد که جامه عاریتی کالبد را از جان دور سازد و روان را پاک سازد ، آنگاه صعود کرده در پیشگاه اهورامزدا حاضر گردد. وی چنان کرد و خداوند بر او نظر کرد . از حضور او در محضر الهی سرگذشتی جالب نقل می کنند که خلاصه ان این است : چون زرتشت از آن انجمن آسمانی درون آمد سایه او محو گردید زیرا پرتو تابش فرشتگان و اشعه درخشان ارواح علوی در پیرامون او وجود او را چنان مستغرق نور ساخته بودند ظلی باقی نماند. پس اهورا مزدا به او تعلیم دادو او را به پیامبری برگزید .از آن پس هشت سال بر زرتشت گذشت و او در عالم مکاشفات بود و با شش فرشته مقرب گفت و شنود داشت. معجزه دیگری هم برای زرتشت به وقوع پیوست و آن این که اسب مشرف به مرگ ویشتاسب را شفا داد.

تنها پیامبر بزرگ ایرانیان، زرتشت نام دارد. او نیز مانند تمام پیامبران الهی اعجازهایی داشت که همه را به حیرت وامیداشت. او نیز مانند حضرت عیسی مسیح از زمان به دنیا آمدنش معجزه داشت.
اولین معجزه ی وی وقتی بود که او هنوز تبدیل به انسان نشده بود.
  گوهر تن او از طریق باد و از سوی باد به ابر و از ابر بارید و گیاهانی رویید، در منطقه ای که هیچگاه گیاهی نمیروید و همه ی گیاهان خشک و پژمرده اند. تا اینکه این گیاهان توسط 6 گاو پوروشسب خورده شد و در میان این 6 گاو 2 گاو بودند که هنوز نزاییده بودند. بر همگان آشکار است گاوی که نزاییده نمیتواند شیر دهد همچون زنی که نزاییده. ولی این دو گاو نزاییده پس از خوردن این گیاهان شیر دادند و این دومین معجزه ی این پیامبر بود. شاید بپرسید معجزه ی اول ایشان چه زمانی رخ داد. معجزه ی اول ایشان زمانی بود که گیاهانی در مکانی خشک و بایر رویانیده شد.
معجزه دیگر وی زمانی اتفاق افتاد که دیوان خواستند برای نابودی گوهر تن زرتشت به ستونی که به آن دیگی آویزان بود و به دیگی که در آن شیر وجود داشت و شیری که در آن گوهر تن زرتشت وجود داشت حمله ور شوند. آنها توانستند همه جا را نابود کنند ولی هنگامی که قصد نابودی ستون و دیگ و شیر را کردند، آنها بازداشته شدند و تلاش هایشان بی نتیجه ماند.
خیلی ها بر این عقیده اند که اینان شامل معجزات زرتشت نمیشود و معجزات وی از زمان بدو تولد ایشان محسوب میشود. بر همین گفته بسیاری از راویان و تاریخ شناسان اولین معجزه ی او را زمانی میدانند که او متولد شد. او بر خلاف تمام نوزادان تازه متولد شده خندان به دنیا آمد. در آن زمان شاهی بود به نام دوراسرون که سرکرده جادوان بود و دشمن زرتشت. او بر بالین زرتشت شیرخواره حاضر شد و به قصد کشتن وی تیغ برکشید ولی به فرمان خدا دست آن خبیث سنگ خشک شد. این دومین معجزه ی ایشان بود. جادوان در تلاشی دیگر، زرتشت را ربودند و به صحرا بردند و در کوهی از هیزم لورا انداختند و آن هیزم ها را آتش زدند ولی آتش سرد شد و او آسیبی ندید. این سومین معجزه ی زرتشت بود.باز هم جادوان زرتشت را ربودند واین باز بر سر راه گله ی گاوها انداختند و بار دیگر زیرسم ستوران، که در هر دو بارز به لطف ایزد نجات پیدا کرد و آسیبی ندید. این چهارمین و پنجمین معجزه ی وی بود.در کوشش نافرجام دیگری او را ربوده در لانه ی گرگ که بچه هایش را کشته بودند انداختند که گرگ او را بدرد ولی به خاطر مهر اهورایی صدمه ای ندید حتی دو میش از کوهسار نزد وی آمدند و به او شیر دادند تا گرسنه نماند و ان هم ششمین معجزه ی ایشان.
روزی کی گشتاسب شاهنشاه برای آزمایش معجزه ی پیامبری زرتشت از سوی ایزد خواست که من خود بی مرگ و بی پیری باشم و بر تن من کارد و نیزه کارگر نباشد و همه راز های آسمان را هر چه بود و هست و بعد از این خواهد بود بدانم و بهشت را در زندگی ببینم. زرتشت گفت از این چهار چیز یکی را برای خود و آن سه را برای سه کس دیگر بخواه، آفریدگار آنچیز برتر را به شما دهد. پس گشتاسب خواست که در زندگی برترین جهان را ببیند. زرتشت به یاری اورمزد به روز مینویی مانتره سپند از ماه سپندارمزد (اسفند) گیاه برسم را گسترد و درون یشت. بر آن درون شیر، گل، می و انار نهاد و پس از ستایش و نیایش آفریدگار مهربان می دعا خوانده را به گشتاسب داد تا به خواب شد و برترین جهان را دید و گل را به دستور او جاماسب داد و او را از آنچه هست و بود و خواهد بود از طریق همه ستارگان بیاگاهید. انار را به اسفندیار بخشید و اسفندیار سخت تن شد به طوری که کارد بر تن او اثر نمی کرد و به پشوتن پسر گشتاسب شاه، شیر دعا خوانده داد در همان زمان او بی مرگی و بی پیری یافت. پس گشتاسب بر دین مزدیسنان بی گمان شد و این گونه شد که او به زرتشت ایمان آورد و زرتشتی شد.
البته اینگونه نیز روایت میشود که گشتاسب برای قبول دین از زرتشت خواست که با فیلسوفان و دانشمندان مناظره ای داشته باشد و بر آنان پیروز شود و همین طور هم شد. و اینگونه شد که گشتاسب به دین زرتشت ایمان آورد. ولی دانشمندان و فیلسوفان دربار با در خطر دیدن موقعیت خود نقشه ای کشیدند تا این پیامبر خدا را از میان ببرند و برای اجرای نقشه مقداری مو و استخوان در خانه ی وی ریختند و به گشتاسب به دروغ گفتند که او جادوگر است و برای اثبات گفته همان پلیدی هایی که در خانه او موجود بود کافی بود. گشتاسب زرتشت را به زندان افکند. تا اینکه اسب محبوب گشتاسب بیمار شد و در حال مرگ بود. دست و پایش به سمت شکمش فرو رفته بود و نالان بر زمین افتاده بود. همه از مداوای او عاجز ماندند. در همان زمان از طرف زرتشت خبر آوردند که او می تواند اسب را مداوا کند. زرتشت را از زندان درآوردند و او را احضار کردند. او برای مداوای اسب شرایطی گذاشت.
1. قبول پیامبری و دین او
2. پشتیبانی فرزندش اسفندیار از دین
3. قبول دین توسط همسرش
4. کلید دار خانه آورده شود تا بگوید چه کسی پلیدی ها را در خانه ریخته.
هر چهار شرط پذیرفته شد و اسب مداوا گردید و بدینوسیله گشتاسب و اطرافیانش قبول دین کردند.

------------------------
1- تاریخ ادیان جان ناس ، ترجمه علی اصغر حکمت ص 304 و 303 .
2- تاریخ ادیان و مذاهب جهان ، مبلغی آبادانی ج 1 ص 333 .
3- به این دو منبع مراجعه کنید .

/ 0 نظر / 31 بازدید