پیامبری اشوزرتشت از زرتشت بهرام پژودو

پیامبری اشوزرتشت
زرتشت بهرام پژودو " در زراتشت نامه ی خوددرباره ی معراج زرتشت و دیدارش با امشاسپندان"مطالبی را به یادگار گذارده کهشادروان پورداوود ان را به شعر چنین دراورده است:
یکی بامداد فرو شد سروش / بهزرتشت اسپنتمان زد خروش
که هنگامه ی ره سپردن رسید / تو را اختر جاودانیدمید
ترا باید اکنون کزین توده خاک / شوی سوی هرمزد دادار پاک
زراتشت شد برمهین پیشگاه /ستاره فزون دید و بس بارگاه
دگر گون جهانی پر از زیب و فر / فروزنده و روشن و شیدور
نمودار اختر بیرون از شمار / پدیدار گنبد هزارانهزار
ز ماه و ز ناهید و تیره سپهر / ز کیوان و بهرام"برجیس و مهر
سراسیمه ازچرخ و از کهکشان /شگفت اندر از رنگ چون پرنیان
فرشته ز هر سوی هورا کشان / همیاز چپ و راست شهیر زنان
زراتشت در بیکران اسمان / در اندیشه از گردشاختران
به خود گفت انگه که چرخ سترگ / گواهی دهد بر خدای بزرگ
همی لابه کرد ونیایش نمود / درود و سپاس و ستایش نمود
درافتاد از پا برون شد ز خوی / نیارستخودداری و تاب بیش
ببردندش انگاه زی برفراز /نمودندش دگر زمان دیده باز
درانجا نه چرخ و نه استاره دید/نه خرگاه و نه کاخ و نه باره دید
کسی را در اینجایگه بار نیست/جز از شید چیز نمودار نیست
اهورا به ناگاه اواز داد / به فرنداسپنتمان راز داد
منم افریننده ی مهربان / خداوند یکتا و روزی رسان
منم پاک وبخشنده و چاره ساز / یگانه "فروزنده و بی نیاز
منم پاسبان فراز و نشیب / برماشکار است هز شب و زیب
منم اگه از هرچه بوده است و هست/چه در کاخ بالا چه در خاکپست
منم مهتر و برتر و رادتر / بلند و سرافراز و ازادتر
مرا کس هماورد وانباز نیست /مرا مرگ و انجام و اغاز نیست
ز هر چیز اگاه و بیدار مغز/شکیبا وبینا و زیبا و نغز
ترا برگزیدم به پیغمبری/که در کیش مزدا کنی رهبری
زمین راازین کیش اباد دار/نما مردمان را ره استوار
ز من خاکیان را که مزدا یکیست/دراینپست و بالا اهورا یکیست
مبادا که جادوی دیو و ددان/کند رخنه اندر دلمردمان
به کشور رسد زان زیان و گرزند/شود مردمش گمره و دردمند
به زرتشت انگهیکی نامه داد/به ان نامه نام اوستا نهاد
ازین نامه جویند روی زمین/ز پستی بهبالا ره راستین
ستودنده در ان پاکی و راستی/نکوهیده بس تنگی و کاستی
جهان زانسراسر شود پر فروغ/برون از گزند و فسون و دروغ
هر انکس که رو بر اهورا کند/اشوگردد از انگره وا رهد
ز هومت و ز هوخت و هم از هورشت/گرایند مردم به سویبهشت
روانشان پس از مرگ شادان شود/گذرگاه چینوات اسان شود
سرافراز و خشنود ازخود روان/سوی باغ فردوس گردد روان
به دوزخ برندش اگر در جهان/دروغی ز وی بگذرداز زبان
چو بستاند زرتشت این نامه را/مهین دفتر نغز و فرزانه را
پس انگهگروهی ز امشاسپند/یکایک به وخشور دادن د پند
ز گفتار این شش تن اموزگار/پیغمبررسا گشت و اگه ز کار
بود گفتشان سر به سر از خدای/پرستار باشند در دو سرای
پساز کردگار از همه برترند /بزرگند و فرمانده و مهترند
نخستین وهومن زبان برگوشد/زنیکی اندیشه لختی سرود
زراتشت برگوی بر خاکیان/که زشتی روان را رساند زیان
هران جانور کو بود سودمند/میازارش کز وی نیاید گزند
به ویژه مکش بره خردسال/کهزیبد به نوزادگان هال و غال
ستوران اگر رنج بینند و کین/به خشم اید از ان جهانافرین
از ان پس چنین گفت اردیبهشت/به پیغمبر پاک والا سرشت
بفرمای تا مردمانزمین/نگردند اندر پی از و کین
زمانه به شادی به سر اورند/اشویی و پاکی به براورند
به گنبد نهند اذر تابناک/که اتش بود شید دادار پاک
بجویند زو گرمی وروشنی/بلندی " رسایی "خجسته تنی
مبادا که کانون شود زان تهی/کزین اخشیج است فر وبهی
چو پند وهیشتا به پایان رسید/به شهریور اندرز و پیمان رسید
زراتشت از منبه خسرو بگوی/شها در جهان نیکنامی بجوی
نما پیشه ی خویش داد و دهش/روان را بهایین بده پرورش
که داد و دهش در سرای سپنج/ز مردم کند دور اسیب و رنج
من وروی و پولاد و ارزیر و زر/گزین برشمارند نیکو گوهر
اگر زنگ گیرند ان گوهران/رسدزان همی مردمان را زیان
سپندارمذ چارمین پندگوی/خردمند و دانا و پاکیزه خوی
زاندرز زرتشت را شاد کرد/ز مهر و ز دانش بسی یاد کرد
ز نیروی دانش " ز زیب وهنر/شود بوم و کشور پر از جاه و فر
به مردم بگو بردباری کنند/به سختی همیپایداری کنند
نگویند دشنام و یاوه سخن/ببندند از ژاژ گفتن دهن
نسازند خاک وزمین را زبون/ ز چرک و پلیدی و خاشاک و خون
برو خانه سازند و ارامگاه/پرستشگه وخرگه و بارگاه
هر انکس " که اباد دارد زمین/ببخشد گناهش جهان افرین
چنین گفتخرداد پروردگار/به وخشور زرتشت والا تبار
ز ایین نیک و نهاد بهی/فزاید همی برتری " فرهی
بگو پاس دارند از جویبار/ز استخر و سرچشمه و ابشار
روا نیست در ابالودگی/کزان است سرمایه ی زندگی
زمین جاودان سبز و خرم بود/گر از اب باران بداننم بود
سخن را امرداد انجام داد/به مردم فزون پند و پیغام داد
که مردم نکوییبه جای اورند/سپاس و درود خدای اورند
ز پاکیزگی و ز نیکی روان/بماند همی خرم وشادان
نشانند در باغ ها نو نهال/فشانند دانه در اغاز سال
شود خاک اباد از برگو بر/زمین خرم و شاد از کشت و زر
به هر جا روید درخت و گیاه/گریزد از ان خاک دیوتباه
زراتشت برگو به فرزند خاک/که خشنود سازد ز خود مام پاک
بود خاک چون مادرمهربان/در اغوش خود پرورد مردمان
به مام ار کسی زشتی و کین کند/شود رنجه زو مامو نفرین کند
اگر دانه ای پرورد برزکار/کند شاد از خویش پروردگار
ز کشت ار شوددامن خاک سبز/خوش و خرم و تازهو شاد و نغز
زمانه از ان بگذرد شادمان/به خرسندیو خوشی توامان
دریغا از ان روزگار مهین/دریغا ز ایین ایران زمین
بسی دورگشتیم زان روزگار/فراموش شد پند اموزگار
به ایران ز بس کین و بیداد رفت/جوانمردیو نیکی از یاد رفت
دروغ امده چیره بر راستی/دل و جان پر از تنگی و کاستی
زداد و دهش نیست نام و نشان/سراسر فسون و فریب و زیان
ز هر سوی دشمن به ماتاخته/به واماندگان تیغ ها اخته
نه باغ و نه جنگل نه یک بیشه ماند/نه برگ و بر ونه تن و ریشه ماند
شده خشک و تفتیده خاک/دل مرز از تشنگی چاک چاک
نه در اندرخت و نه در ان گیاه/برهنه فسرده پریش و تباه
به کیوان کشیده است البرز سر/گلهدارد از ما بر دادگر
مبازیم امید و کوشیم هان/که پستی نماند به کسجاودان
خوشی درگذشت و بدی بگذرد/زمانه بسی رنگ رنگ اورد
پتت گفته روی بر خدایاوریم/ اشویی و پاکی به جای اوریم
ز امشاسپندان نیوشیم پند/شود خرم و شاد خاکنژند
اهورا تو ای کردگار سترگ/فرستنده ی زرتشت بزرگ
تو ای افریننده ی ماه ومهر/خداوند خاک و جهان و سپهر
ببخشا خدایا به ایرانیان/به مشتی سیه روز وبیچارگان
بزه کرده و بد سرافکنده ایم/پشیمان و سیه روی و شرمنده ایم
خدایامکن بد به بد کردگان/بگیر از مهی دست افتادگان
همین خاک خاک اهوراستی/ازین خاکزرتشت برخواستی
خدایا ازین خاک دیده مگیر/ببخشا به ایران فرتوت و پیر
به مابخششت ار سزاوار نیست/به ایران سزد کو گناهکار نیست

/ 0 نظر / 21 بازدید