عاشق بر نمی گردد!


 

 

دختری به کوروش بزرگ گفت: «من عاشق شما هستم». کورش به او گفت: «لیاقتِ تو، برادرِ من است که از من زیباتر است و پشت سرت ایستاده است»...

 

دختر برگشت و کسی‌ را پشتِ سر خود ندید. کوروش به او گفت: «اگر عاشق بودی، پشت سرت را نگاه نمی‌‌کردی».

/ 1 نظر / 8 بازدید
شبهای بارانی

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی آه باران ، من سراپای وجودم آتش است پس بزن باران ، بزن شاید تو خاموشم کنی سلام با شبهای بارانی منتظرم حضورت هستم اگر افتخار بدی و سر بزنی خوشحال میشم